مرتضى راوندى
525
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
تو بدين قامت و بال ناساز * به چه فن يافتهاى عمر دراز ؟ پدرم از پدر خويش شنيد * كه يكى زاغ سيهروى پليد با دو صد حيله به هنگام شكار * صد ره از چنگش كردست فرار پدرم نيز به تو دست نيافت * تا به منزلگه جاويد شتافت ليك هنگامِ دمِ باز پسين * چون تو بر شاخ شدى جايگزين از سَرِ حَسرت با من فرمود * كاين همان زاغ پل يدست كه بود عمر من نيز به يغما رفته است * يك گل از صد گل نو نشكفته است چيست سرمايهء اين عمر دراز ؟ * رازى اينجاست تو بگشا اين راز » زاغ گفت : « ار تو درين تدبيرى * عهد كن تا سخنم بپذيرى عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست * دگرى را چه گنه كاين ز شماست ز آسمان هيچ نياييد فرود * آخر از اين همه پرواز چه سود ؟ پدر من كه پس از سيصد و اند * كانِ اندرز بُد و دانش و پند بارها گفت كه بر چرخ اثير * بادها راست فراوان تأثير بادها كَز زِبَرِ خاك وزند * تن و جان را نرسانند گزند هرچه از خاك شوى بالاتر * باد را بيش گزند است و ضرر نا بدانجا كه بر اوج افلاك * آيت مرگ شود پيكِ هلاك ما از آن سال بسى يافتهايم * كز بلندى رخ بر تافتهايم زاغ را ميل كند دل به نشيب * عمر بسيارش از آن گشته نصيب ديگر اين خاصيت مردار است * عمر مردار خوران بسيار است گند و مردار بهين درمان است * چارهء رنج تو زان آسان است خيز و زين بيش ره چرخ مپوى * طعمه خويش بر افلاك مجوى ناودان جايگهى سخت نكوست * به از آن كُنج حياط و لَبِ جوست من كه بس نكتهء نيكو دانم * راهِ هرْ برزن و هر كو دانم خانهاى در پس باغى دارم * وندر آن گوشه سراغى دارم خوانِ گُستردهء الوانى هست * خوردنيهاى فراوانى هست » آنچه زان ، زاغ چنين دادِ سراغ * گندزارى بود اندر پس باغ بوى بد رفته از آن تا رَه دور * معدن پشه ، مقام زنبور نِفرتش گشته بلاى دل و جان * سوزش و كورى دو ديده از آن آندو همراه رسيدند از راه * زاغ بر سفره خود كرد نگاه